تبليغاتX
برایم بمان ای نازنینم

سلام

امروز نمیدونم چی بنویسم پس همه چی رو قاطی پاتی مینویسم

این چند مدت یه اتفاق خاصی افتاد که خیلی برام جالب بود و از کارای خدا جونم هیچی سر در نیاوردم و این موضوع خصوصی و فعلا نمیشه گفت ،یا شاید هم یه روز بهتون گفتم

 

و بعد اینکه این چند مدت داره اتفاقای تقریبا خوب میوفته و همه بختشون باز شده

 

خبری هم از محمدم ندارم،خیلی دلم هواشو کرده و خیلی دوست دارم باهاش حرف بزنم ولی حیف که اون نمیخواد

دوست ندارم ناراحتش کنم و میخوام هنوز تصور کنه همه چی تقصیر منه، شاید اینجوری وجدانش راحت باشه

من اونو درک میکنم که خیلی سخته بین دو نفر یکی رو انتخاب کرد ،ولی کاش از اول این فکرو میکرد،آخه تازگی ها دلم خیلی میگیره

 

دل من حالش خوشه

اصلا بلد نیست بگیره

ولی خیلی تنگ میشه

 گاهی میترسم  بمیره

 

اما بازم به خودش میاد و سوسو میزنه

باز حیات خلوتش سینمو جارو میزنه

میگم عشق تا کی میخوای عاشق بشی و بشکنی

به روی خودش نمیاره، میپرسه با منی؟

 

با کیم ؟

با تو یه عاشق پیشه ی سر به هوا

با تو یه دیوونه ی در به در بی سرو پا

با تو هر چی دارم میکشم از دست توئه

با تو که هر جا میرم اسیر در بست توئه

 

کی میخوای دست از سر آبروی من برداری

کی میخوای عقلی که دزدیدی سر جاش بزاری

 

 

با غرور بي دليلت منو آزار نده به منه خسته و بي حوصله هشدار نده بزار اين سکوت سنگين به شکستن نرسه به خودت تو بيش از اين زحمت اقرار نده به خدا من خودم رفتنيم واسه ديگران تو شمعي واسه من خاموش و غمگين براي خودي تو دردي واسه غريبه تسکين واسه ديگران حقيقت واسه من عين سرابي براي همه ستاره واسه من مثل شهابي وقت و بي وقت لحظه ها رو به دلم زهر نکن بيا و اين دم آخر صحبت از قهر نکن بخدا من خودم رفتنيم بخدا بخدا بخدا ....

+ نوشته شده در 87/04/13ساعت 19:38 توسط خسته ترین عاشق


ســـــــــــــــلام 

 

چطوریـــــــــن؟؟؟

مارو نمیبینین خوش میگذره؟؟

 

دلم براتون خیلی تنگ شده بود ولی باور کنین نتونستم آپ کنم آخه تازه امتحانام تموم شده و حالاشم، هم کار دارم و هم باید واسه کنکور بخونم

توی این چند مدت خیلی اتفاقا افتاده که هم خوشحال کننده بوده و هم ناراحت کننده

 

یکیش اینکه ..... بعد از 6 یا 7 دفعه خواستگاری از من آخرش با یکی دیگه نامزدی کرد که یه چند مدت دیگه عروسیشه و از این بابت خیلی خوشحالم و همه فعلا درگیر لباس و ... هستیم

 

بعد اینکه چند مدت قبل داداشم با مامانم و بابام دعواش شد بابت اینکه مامانم زیاد نصیحت میکنه که اونم خدایش بیشترش حق با مامانم بود ولی این موضوع یه احساس خطری بود واسه من ،میترسیدم که نکنه داداشم به بابام بگه که اون دفعه که پول مبایل 250 هزار تومن اومد تقصیر من بوده و من با یه پسری حرف میزدم

،که اونم شکرخدا به خیر گذشت و لو نداد

 

اون روز داشتم با دختر خالم حرف میزدم  در مورد کارایی که میکردم واسه محمد که یهو بحث خریدن کادو واسه محمد پیش اومد که قبلا واسش خریده بودم ولی نتونستم بهش بدم  خودمون کلی خندیدم اخه تا حالا فکر کنم کسی مثل من واسه دوست پسرش دیگه لباس نفروخته

 

 دوست دارم واسه شما هم تعریف کنم کمی حال کنین که من چقدر خوبم

 

میخواستم واسه اینکه مشهد میرم و محمد رو میبینم یه کادو هم به عنوان یادگاری بهش بدم گفتم چیکار کنم چیکار نکنم تا اینکه با خودم گفتم ساعت بهش میدم و کارت پستال

منم به هیچ عنوان نمیتونستم خودم برم ساعت بگیرم ،به خاطر همین تصمیم گرفتم به پسر خالم بگم یه ساعت واسم بگیره بعد وقتی اومد اینجا پولشو بهش بدم(چون اون اصفهان بود و قرار بود چند روز دیگش بیاد واسه 2 روز اینجا)

خلاصه زنگ زدم به پسر خالم و بهش گفتم یه ساعت خیلی خوشکل بگیر و مدلشو بهش گفتم اونم گفت واسه کی میخوای ،نکنه واسه عشقت میخوای،گفتم نه،یکی از دوستام میخواست به دوست پسرش بده ولی نمیتونست بره بگیره و از من کمک خواست منم گفتم بهتره به تو بگم،و منم بهش گفتم نمیخوام مامانم اینا بدونن،اونم گفت باشه

دوباره فرداش بهش زنگ زدم که گرفتی یا نه ،اونم گفت آره ،گفتم چقدر شد گفت 73 هزار تومن،گفتم تو کی میای؟ گفت 3 روز دیگه

یکی زدم رو پیشونیم تو دلم گفتم حالا پولشو چجوری جور کنم

میدونین چکار کردم؟؟؟؟

به یکی که باهاش دوستم گفتم من چند تا لباس و تاپ دارم که میخوام بفروشم میخوای یا نه؟

اونم اومد نگاه کرد و خوشش اومد ،منم گفتم همشو میدم 20 هزار تومن میخوای؟

گفت اره ،تازه کلی چونه زد ولی من یه ذره هم کم نکردم اخه نیاز داشتم به پولش دیگه(خداییش خیلی ارزون دادم)

خودم هم یه 20 هزاری داشتم بازم 33 هزار کم بود ،خلاصه 10 هزار هم از همون دوستم قرض گرفتم و

10 هزار هم دختر خالم بهم داد ،و بقیش هم توی خونه هر چی پول پیدا میکردم ور میداشتم

تا اینکه پول جور شد و وقتی پسر خالم اومد یواشکی گذاشت توی اتاقم و منم پولو گذاشتم توی کیفش

و حالا بقیشو بماند که چجوری قایمش کردم که کسی نبینه و.......

 

اینم از این جریان که تا حالا حتی واسه خود محمد هم تعریف نکرده بودم

اون روز که داشتیم خاطرات رو مرور میکردیم به دختر خالم میگفتم من چه جراتی داشتما اخه بعضی موقع ها خیلی کارای احمقانه میکردم یکی از کارا اینه که من داشتم با محمد حرف میزدم که یهو مامانم از خونه همسایه اومد منم بدون هیچ کاری نامردی نکردم و تلفنو قطع نکردم و به عنوان اینکه دارم با دوستم حرف میزنم سر مامانمو شیره مالوندم ،که جوری بود که محمد بعدش مسج داد که تو چه فیلمی هستی

 

و در اخر بگم که چند وقته خیلی اسم محمد رو میاریم با دختر خالم و تا در مورد اون حرف میزنیم من گریم میگیره همش یه چرای لعنتی توی زهنمه واین از همه چی بدتره

 

یه چیزو نگفتم،اینکه دو روز قبل دختر خالم زنگ زد به دختر خاله ی دیگم باهاش کار داشت و تا حالا هم شوهرشو ندیده بود ،وقتی زنگ زد من جلو اون نشسته بودم که یهو دیدم دستو پاشو گم کرده و به زور گفت ببخشید با سارا خانوم کار داشتم،منم با دستم اشاره کردم که چی شد که اون چیزی نگفت ،بعد که تلفنو قطع کرد گفتم چی شد یهو، گفت تا صدای مهرداد (شوهر دختر خالم) رو شنیدم کپ کردم آخه مثل صدای محمد بود و مثل اونم حرف میزد و گفت یه لحظه فکر کردم نکنه اشتباهی به محمد زنگ زدم

منم بهش گفتم پس اگه اینجوریه کاش هر روز بهش زنگ میزدم و باهاش حرف میزدم (با مسخره ای گفتم)

اونم گفت اره تو زنگ بزن سارا هم میاد کونتو پاره میکنه

 

بعد از این موضوع دختر خالم گفت من زنگ میزنم به محمد و برای عروسی دعوتش میکنم ،هر چی بهش گفتم زنگ نزن چون اگه گوشی ورداشت من میمیرم، گوش نکرد و زنگ زد که محمد هم گوشی ور نداشت

بعدش بهش مسج داد که اونم جواب نداد

هم دوست داشتم گوشی ور داره و من صداشو بشنوم (بدون اینکه خودم حرف بزنما)و هم دوست نداشتم اخه وقتی دختر خالم داشت زنگ میزد ،قلبم داشت از کار میوفتاد و دست و پاهام شل شده بودم نمیتونستم وایسم

 

خلـــــــاصه اینم از آپ امروز ما امیدوارم خوشتون اومده باشه

راستی برام دعا کنیــــــــــــــــــن

 

                                  محــــــــــــمدم دوست دارم با تـــــــــــمام وجود

 

یا حق

 

+ نوشته شده در 87/03/24ساعت 22:9 توسط خسته ترین عاشق |


دیگر دست و دلم به نوشتن نمی آید.اما،اما....آنقدر حرف اینجاست که باید مکتوب شوند و راهی جز این نیست.تو که تمام ذهن مرا تسخیر کرده ای دیگر جایی نیست که کلمات را کنار هم بگذارد و تو باز هم گوش نکنی.سعی می کنم دیوانه وار به نوشتن ادامه دهم .یاد دارم آن روز را که تو گفتی :نترس با من بیا ،نگفتی به کجا فقط گفتی بیا.آمدم چند قدمی نگذشته بود که دیگر نبودی .به خیال بچگانه خودمنتظر ماندم تا بیایی.تا بازی تمام شود  اما این یک بازی ساده نبود.یک بازی که طرفی از آن من بودم و طرف دیگر... معلوم نشد .هیچ وقت.فقط معلوم شد که تو لایق بازی نبودی.

 

 

 

امروز نمیخوام زیاد حرف بزنم چون نه وقتشو دارم ونه دلی برای گفتن فقط میتونم بگم که:

 

همیشه به این جمله اعتقاد داشته باشین که:

 

         خدا جای حق نشسته و نمیزاره دل کسی به این سادگی بشکنه

 

پ.ن.1.بعد از اتمام امتحانام حتما اپ میکنم چون خیلی حرف توی دلمه واسه گفتم

 

پس تا بعد

 

 

یا حق

 

                                          شد کوچه به کوچه جستجو عاشق او

                                 شد با شب و گریه رو به رو عاشق او

                                               

                                                 پایان حکایتم شنیدن دارد

                                            

                                              من عاشق او بودم و عاشق او

 

+ نوشته شده در 87/02/22ساعت 19:52 توسط خسته ترین عاشق |


ســـــــــلام

چه خبرا؟ ما رو نمیبینین خوش میگذره؟

بعد از 14 روز دارم آپ میکنم دلم واسه نوشتن تنگ شده بود

 

امروز هم میخوام از محمد بنویسم،ببخشید که حرفام تکراریه ولی واقعا من به این نوشتن در مورد محمد نیاز دارم و اگه ننویسم تو دلم میمونه

 

اول بگم توی این چند مدت که نبودم چند اتفاق خوب افتاد که اینجا میخوام از خدا جونم تشکر کنم آخه واقعا خوشحالم کرد و کمکم کرد

 

دوم اینکه چند مدت دیگه امتحانام شروع میشه و من دیگه زیاد نمیتونم آپ کنم و شرمندتون میشم و اینکه خیلی منتظرم آخر اردیبهشت برسه آخه همه ی اقوامامون دور هم جمع میشیم و داداشم هم میاد

 

سوم اینکه دلم خیلی واسه محمد تنگ شده ،نمیدونم من یکی اینجوریم یا بقیه هم اینجوری میشن

چند مدته شبا همش تا به یاد محمد میوفتم گریم میگیره،خیلی از وقتا کنار تلفن که نشستم دوست دارم به محمدم زنگ بزنم و بهش بگم دلم واسه صدات ،خنده هات،نفسات تنگ شده و بعدش تلفنو قطع کنم ولی زود بلند میشم از کنار تلفن و خودمو کنترل میکنم که این کارو نکنم،البته اگه هم بهش تلفن کنم اون تا شمارمو دید گوشی رو ور نمیداره یا هم مبایلشو خاموش میکنه

 

روز تولدش به ف...... گفته بودم بهش مسج بده،بهش داده بود و بعدش هم بهش زنگ زده بود که محمد تلفنو ور نداشته بود(ف.... هم گفت محمد چقدر لوسه چرا گوشی ور نداشت؟)

ولی روز تولدش خیلی خوشحال بودم و خیلی براش دعا کردم

چند مدته از خدا یه چیزی میخوام که به محمد هم مربوط میشه ،امیدوارم خدا اجابت کنه دعامو

 

 

              خـــــــــــــــــیلی دلم برات تنگ شده مـــــــــــحمـــــــد

 

با وجود اینکه الان حدودا 5 ماه و خوردیه باهاش حرف نزدم(آخرین دفعه منظورمه که صداشو شنیدم) و زیاد ازش با خبر نمیشم ولی بازم  هیچی از اون دوست داشتنم کم نشده تازه زیاد تر هم شده و هر چی میگذره بیشتر بهش فکر میکنم

به نظرم خودش فکر میکنه که من همه چیرو فراموش کردم و دیگه دوسش ندارم ولی نمیدونه که منو دیوونه کرده و نمیتونم  یه لحظه بهش فکر نکنم

خیلی دوست دارم ازش یه خبری داشته باشم،و خیلی کنجکاوم که بدونم با سیما تلفنی حرف میزنه یا نه

 

              ســــــــیما چـــــــرا عـــــشقمو ازم گرفتــــــــتی؟

                                 

                   من بــــــــــدون اون مــــــــــمیرم

 

سیما کاش میومدی اینجا و نوشتهامو میخوندی و میفهمیدی که چقدر من محمد رو دوست دارم

اون در مورد تو با من حرف زده

یه روز محمد همون روزی رو که رفته بودی خونشون رو برام تعریف کرد،میگفت اون روز به سیما خوش نگذشت اخه من فقط با مبایلم بازی میکردم و با هم خیلی حرف نمیزدیم،و میگفت خیلی ناراحت بودم از اینکه بهش خوش نگذشتو.....

اینا رو که تعریف میکرد دلم میخواست گریه کنم و دیگه محمد این چیزارو تعریف نکنه ولی جلو خودمو میگرفتم و میخندیدم تا اون حرفاشو بزنه

و جالب اینجاست که من یه روز از یکی حرف زدم(خودش میدونه کیه) و داشتم تعریف میکردم که چی شد

که محمد گفت من ناراحت میشم که تو در مورد اون حرف میزنی ولی هیچی نمیگم

الان وقتی به این حرفش فکر میکنم با خودم میگم پس این حرفا دروغ بود،دروغ بود که ناراحت میشدی از اینکه من حرف یه پسر دیگه رو بزنم

اگه واقعا دوسم نداشتی چه دلیلی داشت که ناراحت بشی،و اگه دوسم داشتی چرا الان میگی دوست ندارم،میگی من از اولشم سیما رو دوست داشتم

 

                                 من بـــــــاور نمیــکنم

                           

                   من به همه چـــــــی شـــــــک دارم

 

 

 

 

 

 

پ.ن.1.تمام مهربان ها را به خود نامهربان کردم     به امیدی که سازم مهربان ،نامهربانی را

 

پ.ن.2.لطفا همون کسی که گفت یه کار مهمی دارم زودتر برام پی ام بزاره

 

پ.ن.3.سودابه جون بابت همه چیز ممنون

 

پ.ن.4.آقا مهدی ببخشید که تولدتونو دیر تبریک گفتم (تــــــــــولدتون مــــــبارک)

 

+ نوشته شده در 87/02/04ساعت 19:17 توسط خسته ترین عاشق |


                    

               تولد      تولد            تـــــــــــــولدت مبارک

 

                                                      مبارک     مبارک        تـــــــــــــولدت مبارک

 

 

اول از همه باید شمع رو فوت کنی و کیک رو ببری که شمع نداریم فقط باید کیک رو ببری

 

 

 

همه با صدای بلند بگین

                تولدت مبارک      مبارک     مبارک       تولدت مبارک

 

مهمونای عزیز هر چی دوست دارین میل کنین ( یعنی برین دور یخچال خونتون)

 

حالا نوبت کادو هستش ،محمد جان ببخشید که نمیتونم کادو واست بفرستم چون.... ولی اینجا یه کادو خوب توشه ببین

 

 

 

 

 

از اینکه بهت زنگ نزدم معذرت آخه نمیخواستم روزت خراب بشه چون خودت گفتی روز تولدم بهم زنگ نزن ناراحت میشم،و دلیل دیگر زنگ نزدنم هم اینه که اگه بهت زنگ بزنم گریم میگیره و....

 

 

امیدوارم هزاران سال زنده باشی و زندگی سرشار از محبت داشته باشی

 

                                           لبخند زدی و آسمان آبی شد

                                         شبهای قشنگ مهر مهتابی شد

                                           پروانه پس از تولد زیبایت

                                         تا آخر عمر غرق بی تابی شد

 

 

امیدوارم بیای ببینی که واست جشن گرفتم و اگه اومدی یه جوری بهم بگو که سر زدی به وبم

امروز بهترین روز واسه منه،شاید فکر کنی این حرفایی که توی اینجا مینویسم و میگم دوست دارم دروغه یا فقط میگم که یه چیزی گفته باشم ،نه اینجوری نیست بلکه من واقعا دوست دارم هر لحظه به فکرتم

 

من فردا میخوام برم مسافرت واسه عروسی  ......،خواهش میکنم بیا و توی جشن شرکت کن

امیدوارم وقتی اومدم تو یه آپ جدید کرده باشی

 

بازم میگم دوست دارم با تمام وجود و:

 

HAPPY  BIRTHDAY                                        

 

                                           MOHAMMAD   

 

 

 

 

 

                        

 براي روز ميلاد تن خود ،من ِ آشفته رو تنها نذاري


براي ديدن باغ نگاهت ،ميون پيکر شبها نذاري


همه تنهايي ها با من رفيقن ،منو در حسرت عشقت نذاري


براي روز ميلاد تن خود منو دور از دل و ديدت نذاري



دلم دل تنگه و مهرت رو مي خواد


دلم رو در پي غم ها نذاري


ميام تنها توي قلبت ميشينم


من و قلبت رو جايي جا نذاري!



عزيزم جشن ميلادت مبارک


منو اوون سوي جشن دل نذاري


عزيزم جشن ميلادت مبارک....


        

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 87/01/19ساعت 14:17 توسط خسته ترین عاشق |


سلام به همه ی عزیزان

ببخشید که یه چند وقتی آپ نکردم آخه یه 6 روزی مسافرت بودم بعدش هم واسه کنکور میخوندم

 

راستی چه خبرا؟؟

دلم واسه همتون تنگ شده بود

با سال جدید چیکار میکنین؟؟؟ امیدوارم بهتون خوش بگذره

من که رفتم مسافرت و کلی هم واسه عروسی دختر خالم خرید کردم،البته لباس داشتم ولی بازم عشقی خریدم

جاتون خالی خیلی خوش گذشت

واسه همتون موقع سال تحویل دعا کردم،به خصوص واسه محمد

همون موقع که داشتم واسه محمد دعا میکردم دوست داشتم گریه کنم آخه خیلی دلم واسش تنگ شده بود

چند روزه خیلی دلم هواشو کرده ،دلم میخواد یه خبری ازش داشته باشم حتی اگه فقط بیاد بگه سلام

امیدوارم هر کجاست همیشه خوشحال باشه

 

وقتی من مسافرت بودم  داداشم از سربازی اومده بود خونه،اونم رفته بود سراغ کامپیوترم

من همیشه عکس محمد رو مخفی میکنم که کسی نبینه (البته کسی نمیاد دور کامپیوترم ولی محض احتیاط اونو مخفی میکنم)ولی وقتی میخواستم برم مسافرت عکس رو مخفی نکردم ،این داداشم به نظرم عکس رو دیده بود

وبه مامانم گفته بود که نسرین توی کامپیوترش عکس چند تا پسر داره

خلاصه داداشم که برگشت به سربازی مامانم گفت اون عکس پسرا که توی کام داری کیه؟

گفتم عکس پسر؟ گفت آره

گفتم من نمیدونم شایدم عکس پسر باشه مگه م (داداشم) خودش توی مبایل عکس دختر نداره؟؟

کلی باهام دعوا کرد و گفت دیگه حق نداری بری نت، منم زنگ زدم به داداشم وکلی باهاش دعوا کردم که تو قلط کردی بیای به مامان حرفای الکی بزنی و ........ و اونم گفت که من میدونم که تو با اون پسره چت میکنی

منم قاطی کردم گفتم من دیگه خیلی وقته باهاش چت نمیکنم و اگه هم دارم چت میکنم به تو ربطی نداره و تلفنو قطع کردم ، الان هم باهاش قهرم

 

اها اینو نگفتم که یه خواستگار چند روز پیش واسم اومد که بابام میگفت پسر خیلی خوبیه ،منم بعد ازاون جریان یه لحظه خر شدم بدون اینکه پسره رو ببینم به مامانم گفتم من قبول کردم ،مامانم هم تعجب کرد، گفت تو که ندیدیش

گفتم مهم نیست بگو آره

ولی مامانم فهمید  که از روی خریت این حرفو میزنم محل نذاشت بهم

امروز دوباره بابام ازم پرسید که خوب اگه دلت میخواد ببینیش تا بگم بیان خونه ولی من گفتم جوابم منفیه

 

توی این 1 ماه چند تا خواستگار اومده که اونم بدون اینکه یه لحظه فکر کنم جواب منفی میدم،اصلا نمیتونم تصور کنم که با جواب دادن به یکی از اونا باید محمد رو فراموش کنم و یکی دیگه به جاش بیاد

به خاطر این کارم هم خیلی با مامانم بحث میکنم آخه من هیچ دلیلی واسه نه گفتنم ندارم و فقط میگم میخوام درس بخونم

شما بگین من چیکار کنم؟؟؟

 

از اینکه هر چی توی دلم بودو خالی کردم احساس سبکی میکنم

 

 

محمد خواهش میکنم بیا یه پست جدید بزار حتی اگه فقط یه بیت شعر باشه

دلت میاد انقدر منو اذیت میکنی و زجر میدی

من اینجا از همه طرف دارم اذیت میشم ، از نبودن تو ،از حرفایی که بقیه هم میزنن به خاطر دوستیم با تو و..و..و...و.................

 

دوست دارم یه دنیا

 

یا حق

 

 

+ نوشته شده در 87/01/09ساعت 18:12 توسط خسته ترین عاشق |


سلام

 

خوبین؟؟؟؟؟؟    خوش میگذره؟؟؟؟؟؟

 

امروز میخوام عید رو به همتون تبریک بگم،چون من فردا میخوام برم مسافرت و نمیتونم آپ کنم

یه 4 روزی نیستم

 

عیدتان مبارک

 

امیدوارم امسال سال خوبی واسه همتون باشه و به بهترین آرزوهاتون برسید

وقت سال تحویل واسه منم دعا کنین

من از سال جدید خیلی میترسم چون سال جدید زندگی من خیلی تغییر میکنه

 

محمد جان عید تو هم مبارک و منو حلال کن اگه اذیتت کردم

 

محمدم پارسال یادته با هم قرار گذاشتیم که هر کسی موقع سال تحویل بیداره خبر دیگری بده؟؟؟

حتی روز عیدی یه دروغی که گفته بودم رو بهت راستشو گفتم ولی تو ناراحت شدی و من گریه کردم  که تو تلفنو قطع کردی بعدش دوباره زنگ زدی

 

دلم واسه همه چی تنگ شده حتی تو

 

راستی محمد من ماه فروردین رو خیلی دوست دارم میدونی چرا؟؟؟

 

 

میخوام واسه همه یه دعایی کنم :

 

محمدم،همون دعای همیشگی رو واست میکنم که همیشه خدا باهات باشه و تنهات نزاره چون این دعا بهترینه

 

 

سودابه جون،دعا میکنم زودتر شوهر کنی ما از دستت راحت بشیم و به ارزوی دلت برسی(بعدا بهم بگو آرزوت چیه؟)

 

 

لادن جون،دعا میکنم اگه واقعا احسان لایقت هست و میتونه خوشبختت کنه بهش برسی و اینکه توی دانشگاه موفق بشی یا شایدم پروفسور

 

شیوا جون که امیدوارم با آقا رسول خوشبخت بشن

 

و اما اقا مهدی که دارن دانشمند میشن:واسه آقا مهدی یه دعای کوچیکی میکنم ،اونم اینه که توی کنکور قول بشه چون مثل اینکه داره شدیدا خر میزنه(ناراحت نشیا)

 

بچه ها از همتون ممنونم که منو آرومم میکنین و خداییشم خیلی تاثیر داشت حرفاتون توی رویحه ام

 

منو ببخشین و حلال کنین

 

دوستون دارم

 

محمدم وجودمی

 

و در آخر یه خداحافظی،شاید دیگه بر نگشتم (ما که شانس نداریم)

 

 

+ نوشته شده در 86/12/28ساعت 11:43 توسط خسته ترین عاشق |


خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است

                                  

                         چه کنم ،کارم از گریه گذشت ست،

 

                                                                  از آن میخندم

سلام خوبین؟

دو روز پیش یاهو رو که باز کردم دیدم محمد آنلاینه ،براش پی ام دادم که چرا بهم نگفتی حالت خوبه

من خیلی نگرانت شدم و........ و گفتم خیلی ظالمی و خداحافظی کردم که دیدم یه پی ام داد و نوشت:

که من ایگنورت کردم دیگه پی ام نده که بهم نمیرسه. ( با یه ایدی دیگه آنلاین شدم آخه اون یکی رو هم ایگنور کرده بود)

اینقدر اعصابم بهم ریخت که نگو،ولی بعدش کمی به خودم مسلط شدم و تو دلم  گفتم که مهم نیست،اینم میزارم روی بقیه کاراش

 

اینو نگفتم که چند روز قبل از یکی خواستم که به محمد مسج بده و حالشو بپرسه ولی اون روزی که محمد ایگنورم کرد زنگ زدم به دوستم و گریه کردم و گفتم بهش مسج نده که اونم گفت مسج دادم ولی نمیدونم به دستش رسیده یا نه و کلی هم با دوستم دعوام شد که چرا نمیای زودتر پیشم و  ............

 

 

باور کنین خیلی دوست دارم بی خیالش بشم و دیگه ناراحتش نکنم ولی نمیشه

بعضی موقع ها با خودم میگم که حتی اگه محمد هم با من میموند من هیچی نداشتم که خوشبختش کنم و خوشحالش کنم ،ولی سیما میتونه اونو خوشبخت کنه،و با این حرفا کمی خودمو اروم میکنم ولی دوباره بعد از چند ساعت همه چی بر میگرده سر جای اولش

باورتون میشه دیوونه شدم،الکی میخندم،بیخودی گریه میکنم و.....

 

راستی ظهری داشتم صلوات میفرستادم واسه محمد( که گفته بودم اگه حالش خوب شد بفرستم) که یهو همه خندیدن و گفتن که نسرینو نگاه کنین با خودش حرف میزنه و منم گفتم هه هه هه،نخندین ،فکر میکنین من دیوونم که گفتن شکی در ان نیست.(خیلی نامردن)

 

راستی از همتون بابت اینکه لطف دارین و تنهام نمیزارین تشکر میکنم به خصوص سودابه جون و لادن جون که دیگه سرش شلوغه

 

 

  

     

 

                   کمک کنید که دیگر دلی نشکند (سازمان کمک به دلشکستگان)

 

 

 وقتی که می شنوی زتودل نخواهم کند باورنمی کنی اما نمی خورم سوگند تو رفته ای وندیده ای که بعدازتو دلم به هیچ غریبه ، نمی خورد پیوند بروی هرکه بجزتو نگاه خودبستم ویاازاینکه بفهمی نمی شوی خرسند قسم به مستی چشمت که می خرم ازتو هرآن قدر که بخواهی،  

                 بگو نگاهت چند؟ به لحظه های دل تو عجیب دل بسته است

 

این شعر خیلی نازه(سودابه جون داده)

 

+ نوشته شده در 86/12/20ساعت 17:58 توسط خسته ترین عاشق |


سلام

خوبین؟من که خوب نیستم

 

دیروز اومدم افهامو چک کنم دیدم محمد اف گذاشته بود که:سلام دوستان من تصادف کردم و کتفم شکسته و فردا باید برم تهران واسه عمل، اگه نیومدم.........

اینو که خوندم یه لحظه همه چی  جلو چشام سیاه شد و سرم گیج رفت اصلا باور نمیکردم

الان هم واقعا نمیدونم واقعیت داره یا نه ولی من خیلی نگرانم چون محمد هیچوقت از این شوخیها نمیکنه

دیشب انقدر گریه کردم که سرم داشت میترکید

هیچ کاری هم ازم بر نمیاد که بکنم،نه میتونم بهش زنگ بزنم و نه هم میتونم به ....بگم که به محمد مسج بده که ببینم حالش چجوریه

 

بی خبری هم خیلی بده،از دیروز یه معده درد شدید گرفتم که مجبور شدم امروز برم دکتر،آخه وقتی ناراحت میشم معدم شدید درد میگیره و دکتر هم کلی قرص بهم داد که اگه اینارو نخورم مجبورم برم اندسکپی.

با وجود این که میدونم اون منو دوست نداره و از من بدش میاد ولی واقعا نمیتونم بهش بی تفاوت باشم وحتی دوست دارم از دور ازش با خبر باشم

 

انقدر این دو روزه دوست داشتم پیش محمد باشم ، ازش مواظت کنم و پیشش بشینم  دستاشو بگیرم و گریه کنم

دلم خیلی براش تنگ شده

 

دیشب واسش خیلی دعا کردم و از خدا خواستم اگه این حرف واقعیت داره زودتر اونو خوب کنه و اگه حالش زود خوب شد 1000 تا صلوات بفرستم

 

از شما عزیزان میخوام واسه محمد عزیزم دعا کنین که زودتر حالش خوب بشه،دعای شما زودتر براورده میشه

 یه صلوات بفرستین

 

محمد جان هزار دفعه بهت گفتم مواظب خودت باش ،مگه نمیدونی اگه خدای نکرده چیزیت بشه من میمیرم

بخدا من طاقتشو ندارم

این همه زجرم نده

 

فقط از خدا میخوام که این افت سرکاری باشه

اگه واقعا یه شوخیه هم بگو آخه من طاقتشو ندارم

امروز از بس حالم خوب نبود امتحان فیزیک ندادم و از کلاس اومدم بیرون

 

واسه محمدم دعا کنین، خواهش میکنم

 

 

                                               محمدم زودتر خوب شو

 

+ نوشته شده در 86/12/12ساعت 21:49 توسط خسته ترین عاشق |


انقدرخسته ام که حتی یه خواب ابدی هم کافی نیست

خیلی دلم گرفته،نمیدونم چرا هیچی منو خوشحال نمیکنه و خیلی زود از همه چی خسته میشم

امروز با وجود اینکه یه خبر خیلی خوب بهم دادن ولی فقط واسه 5دقیقه خوشحال بودم ، بعدش یه جوری دلم گرفت که انگار کسی مرده

حتی حوصله ی بیرون رفتن ندارم،به خاطر همین هم امروز با مامانم دعوام شد

از وقتی محمد بهم گفت سیمارو دوست داره دیگه همه چی واسم بی ارزش و پوچ شده،لااقل کاش دختر خالم پیشم بود

 

تک و تنها تو خیابون

به زیر نم نم بارون

باز به یاد تو میفتم